قهرمان ميرزا عين السلطنه
471
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
كرديم تا اينكه ده روز زودتر از سالهاى سابق اين قسط حواله شد . متصل مىگويند خوب است شما تدبيرى كنيد كه شاه نيايد . دو شب مذاكرات شد تا قبول كردند قسط زودتر حواله شود . حال من زور آوردهام و پشت هم مىرسد . انشاء الله اعليحضرت كه حركت فرمودند بناى خريد جنس را مىگذاريم تا خدا چه خواهد . سهشنبه 6 شوال - عصر به اتفاق وزير سوار شديم . محمد باقر را گفته بودم چايى را هميشه حاجى خير الله درست كند . بدان خيال آنجا رفتم . بين راه دو بلدرچين زدم ، يكى گم شد . هادى خان هم يك دانه زد . بداغ خان هم رسيد . بيشه جاى مصفاى قشنگى است . كمتر از جنگل مازندران نيست . درختها سر بهم آورده وضع خوبى داشت و قشنگ بود . يك سبزقبا زدم . كنار رودخانه كه اين بيشهء طبيعى خوبش آنجاست يك لاشخور در هوا زدم در آب افتاد . توله استاپ رفت چون خوردنى نبود نگاهى كرده مراجعت كرد . معلوم شد محمد باقر جاى ديگر رفته حضرات مراجعت كردند . من رفتم دو بلدرچين نامدار خان زد . يك بچه خرگوش استاپ در خواب گرفت . به سمت كاخ روانه شديم . به گمان اينكه آنجا رفته است . هوا طراوتى داشت و خيلى هواى خوبى بود . كاخ هم نرفته بود . مراجعت كردم مغرب منزل رسيدم . محمد باقر آمده بود گفت ده نو جناب مولوى رفته بودم كه هيچ معهود نبود . شب ميرزا فضل الله آمد . دو ساعتى بيرون بودم . هوا ابر بود و گاهى باران مىآمد . ديشب رعد و برق و باران مفصلى آمد . بلبل جمعه 11 شهر شوال - بعد از خواب سه ساعت و نيم به غروب مانده سوار شدم باغ مظفر بيك كه حالا مباشر گمرك است رفتم . نوكرها پياده بودند . چايى و كاهو حاضر شده بود . سه ساعت و ربع كم به غروب مانده پياده به صحرا رفتيم . مسافتى تا صحرا نداشت . ميرزا على خان منشى همراه بود . رضا بيك تركى و فارسى بامزه تكلم مىكرد . بسيار خنده داشت . توله استاپ و توله نوبل بقدرى خوب گردش مىكنند كه ما فوق آن متصور نيست و خيلى كم همچو توله ديدهام . حقيقت قيمت ندارند . آدم به لذت ميل شكار مىكند . مختصر زياد پياده رفتيم . سه بلدرچين و يك يلبه زدم . دو سبزهقبا هم روى هوا زدم . دستم تازه به شكار بلدرچين آشنا شده . ميرزا على خان هرچه تير انداخت نزد . غروب باغ مراجعت كرديم . محمد باقر تنبل باز رفته بود . در هيچ كجا آنقدر بلبل نديدهام . در روى هر درختى چندين بلبل مىخواند . خدا شاهد است از شدت صداى بلبل گوش آدمى صدمه مىكشد . خصوصا در آن وقت غروب . هيچ ميل بيرون آمدن از باغ را نمىكردم . بلبل به اين زيادى در هيچ كجا نيست . مغرب گذشته بود منزل آمدم . بقاياى مالياتى وزير آمده بود . صورت تلگرافى نشان داد كه حضرت اجل امين السلطان به توسط على اكبر خان سرتيپ به سركار عماد السلطنه كرده بودند كه يا باقى محمد تقى خان را